| ساقیا آمدن عید مبارک بادتدر شگفتم که در این مدت ایام فراقبرسان بندگی دختر رز گو به درآیشادی مجلسیان در قدم و مقدم توستشکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافتچشم بد دور کز آن تفرقهات بازآوردحافظ از دست مده دولت این کشتی نوح |
|
وان مواعید که کردی مرواد از یادتبرگرفتی ز حریفان دل و دل میدادتکه دم و همت ما کرد ز بند آزادتجای غم باد مر آن دل که نخواهد شادتبوستان سمن و سرو و گل و شمشادتطالع نامور و دولت مادرزادتور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت |
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:20  توسط زیبایی
| سینه از آتش دل در غم جانانه بسوختتنم از واسطه دوری دلبر بگداختسوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمعآشنایی نه غریب است که دلسوز من استخرقه زهد مرا آب خرابات ببردچون پیاله دلم از توبه که کردم بشکستماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشمترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی |
|
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوختجانم از آتش مهر رخ جانانه بسوختدوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوختچون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوختخانه عقل مرا آتش میخانه بسوختهمچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوختخرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوختکه نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت |
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:19  توسط زیبایی
| خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداختنبود نقش دو عالم که رنگ الفت بودبه یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کردشراب خورده و خوی کرده میروی به چمنبه بزمگاه چمن دوش مست بگذشتمبنفشه طره مفتول خود گره میزدز شرم آن که به روی تو نسبتش کردممن از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیشکنون به آب می لعل خرقه میشویممگر گشایش حافظ در این خرابی بودجهان به کام من اکنون شود که دور زمان |
|
به قصد جان من زار ناتوان انداختزمانه طرح محبت نه این زمان انداختفریب چشم تو صد فتنه در جهان انداختکه آب روی تو آتش در ارغوان انداختچو از دهان توام غنچه در گمان انداختصبا حکایت زلف تو در میان انداختسمن به دست صبا خاک در دهان انداختهوای مغبچگانم در این و آن انداختنصیبه ازل از خود نمیتوان انداختکه بخشش ازلش در می مغان انداختمرا به بندگی خواجه جهان انداخت |
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:19  توسط زیبایی